خرید بک لینک
مسابقه هوش برتر تموم شد . ولی اینبار برخلاف دفعات قبل از انرژی مثبت و حال خوب خبری نبود. دلیل اصلی اش هم پسرم بود. به خاطر اینکه شب قبل از مسابقه خانه معلم خوابیدیم و پسرکم خیلی اذیت شد و تا ساعت 1 نصفه شب گریه های بدی داشت. روز مسابقه هم هوا شدیداً آلوده بود ، به حد وحشتناکی . و من از اینکه در این هوا پسرم را با خودم آورده بودم و صبح تا بعد از ظهر توی ماشین بود شدیداً عذاب وجدان داشتم . و چون تمرین زیادی هم نداشتم عملکرد مطلوبی نداشتم و حتی در پایان مسابقه نفهمیدم نفر چندم شدم فقط فهمیدم که حذف شدم... و این آخرین باری بود که در این مسابقه ی پرهیجان و استرس شرکت کردم. فردایش  همسرم  هم حذف شد. ولی برخلاف من راضی بود چون نهایتاً همسر من 3-4 روز برای مسابقه تمرین کرده بود. بعد ازمسابقه ی همسرم من عزم برگشت داشتم و همسرم باید میرفت بیمارستان پیش پدرش. متاسفانه بلیط هواپیما گیرم نیامد و مجبور شدم با اتوبوس برگردم و بدون اغراق از بدترین و سخت ترین مسافرتهایی بود که تا به حال داشتم. در جواب یکی از دوستان که پرسیده بود پخش مسابقه کی هست ؟ بگویم که نمیدانم :)) ولی مسابقه ی عید که از عملکرد خودم راضی هستم روز دوم یا سوم عید پخش خواهد شد.چند روز پیش توی وب لاگ یکی از دوستانم در مورد مسمویت خاصی که با مواد غذایی اتفاق می افتد نوشته ایی خوان

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 15:47

امروز شکر خدا هوا عالی است، طوری که آدم دلش می خواهد بی هدف بزند بیرون و راه برود و حالش خوب شود. امسال نه پاییزش پاییز بود ، نه زمستانش زمستان ، هوا آنقدر خوب است که مثل دم دم های عید است. نه بارانی بارید و نه برفی ، حتی هوا سرد هم نشده ... آلودگی هوا هم که ... دیروز برای امضای پایان نامه ی همسرم راهی دانشگاهی شدم که یکی از داورها آنجا استاد است. کل 2 ساعتی که از خانه زدم بیرون سردرد داشتم و چشمها و گلویم می سوخت. آسمان هم تیره و دلگیر. این روزها که مدام یک جایی از ایران در حال لرزیدن است دروغ چرا ؟! کمی ترسیده ام و هر لحظه منتظرم شهر من هم بلرزد. از اینکه زیر آوار بمانم می ترسم. از مرگ هم می ترسم. نمیدانم پس از مرگ قرار است چه به سرم بیاید قرار است کجا بروم... تصمیم برای دوباره خواندن کتاب های دکتر شریعتی جدی است. چند کتاب دیگر هم هست که باید بخوانم. نمیدانم تصورم از عالم پس از مرگ درست یا نه ! راست راستش از اعمالم میترسم... خیلی زیاد... به خصوص که بعد از زلزله های مکرر این آشوب های اخیر هم کشورم را بهم ریخته و هر شب چند نفر به ناحق دارند کشته میشوند. مادرم میگفت پریشب صدای تیراندازی می آمد... و با خبر شدیم یک خیابان پایینترشان یک نفر را کشته اند... این روزها به نعمت هایی فکر میکنم که کم کم دارند رخت از این شهر برمی بندند. هوای پاک ، امنیت و آرامش... دیروز وقتی پیاده برمیگشتم خ

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 15:47

عاشق پاییز و دو هوا بودنش ، همیشه بودم . مهر که می شد همیشه دوست داشتم درس خواندن را شروع کنم، لوازم التحریر بخرم و کتاب و دفتر جلد کنم، یا حتی خواندن یک چیزی را شروع کنم، مثل زبان . امسال هم خیلی تلاش میکنم همان حال و هوا را داشته باشم ، اما بعد از زایمانم اصلاً گرم و سرد شدن هوا را نمی فهمم، فقط گاهی گر میگیرم و گاهی لرز به جانم می افتد ، این است که هنوز از چایی خوردن هم حتی آن طور که باید لذت نمی برم. ولی تلاش زیادی میکنم برای اینکه بوی پاییز را زودتر بشنوم.ما هر سال برای تاسوعا و عاشورا به شهر همسرم میرفتیم، همسرم تمام عشق یک سالش حال و هوای محرم شهرشان و دور هم جمع شدنشان است، برادر هایش از تهران و اراک می آیند و کل مردم شهر که ساکن شهرهای دیگر هستند برای این مراسم به شهرشان می آیند، و شاید جمعیت شهر ٤-٥ برابر میشود در این ایام، خب طبیعی است که همسرم عشق کند و دلش برای تاسوعا عاشورای شهرشان پر بزند، ولی من متنفرم از این که این روزها آنجا باشم ، چون همسرم و برادر هایش که میروند دسته، جاری هایم که میروند خانه ی پدر و مادرشان و خواهرشوهرم به خاطر نذری اش یک پایش خانه ی خودشان و یک پای اش خانه ی مادر شوهرش است، این میشود که من غالباً در خانه ایی که نه تلویزیون دارد و نه اینترنت و نه حتی یک هم زبان تنها هستم، نهایت خوش گذارنی ام این است که زیر

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 15:51


کمی طولانی... 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: شنبه 19 فروردين 1396 ساعت: 15:05

صفحه بندی